واقعاً مصیبت بزرگیه وقتی به ستاره ایی خیره میشی !
که یادت بیاد نور این ستاره میلیونها سال رو طی کرده،
تا توی این لحظه به شکاف 1 میلیمتری چشم تو برسه !
که بدونی شاید دیگه این ستاره حتی وجود نداره،
یک کوتوله سرخ و یا حتی یکی از اون قهوه ای هاش !
وقتی که می فهمی که آسمان هم با تمام معصومیتش،
داره بهت دروغ میگه ! دروغ ،
دروغی به عمر میلیونها سال !
پ.ن. : دیگه نمیشه حتی تو چشم ستاره ها نگاه کرد ، چه برسه به تو !
پ.ن. : چقدر این کلمه بوی گند صداقت میده !

نوشته شده توسط پرت در 88/08/29 ساعت 11:6 موضوع | لینک ثابت
طفلکی خدا !
فکر کنم بدجوری نگرانم شده !
آخه تازگی ها برخلاف میل باطنیش هرچی بخوام برآورده میکنه !
درست عین اینا که سرطان میگیرن ( مخصوصاً سرطان خون )،
بعد همه باهاشون مهربون میشن یهو !
حتی اونا که تا دیروز چشم دیدنش رو نداشتن.
فکر کنم اونم فهمیده که دیگه حناش پیشه من رنگی نداره.
دیگه هرچی باشه خداست دیگه ،
حق همه جور فوضولی تو افکار ما آدما رو به خودش میده.
آئینه خطرناک ترین چیزیه که بشر ساخته !
لعنتی وقتی توش نگاه میکنی انگار داری خودت رو می بینی !
نگو داری یه وجب لجنی که روی روحت رو گرفته برانداز میکنی !
همش خطای دیده !
پ.ن. : فکر کنم آرزوی مردن رو با خودم به گور ببرم !
پ.ن. : کلاً مردن تنها دلیل زنده بودن آدمای مثل منه !
نوشته شده توسط پرت در 88/08/27 ساعت 9:23 موضوع | لینک ثابت
نباید یک لحظه از این زندگی رو هم از دست داد !
لعنتی جون میده واسه مردن !
لبخند تنها چیزیه که واسم مونده،
وقتی تو گنداب این زندگی گیر افتادم،
دست از دست و پا زدن کشیدم و به "در آرامش غرق شدن" فکر کردم.
پ.ن. : دیگه انسانی پشت این لبخند نیست.

نوشته شده توسط چرت و پرت در 88/08/26 ساعت 13:51 موضوع | لینک ثابت
... It's all over for the ...
دورترین خط عابر رو انتخاب کرد و راه افتاد،
تصمیم نداشت به خیابون نگاه کنه،
راه افتاد و حالا دیگه :
... It's all over, the war is over ...
پ.ن. : دیگه کافیه.
پ.ن. : این " نوع بشر" بد آبرویی از انسان برده ! بد !

نوشته شده توسط پرت در 88/08/25 ساعت 11:29 موضوع | لینک ثابت
... این "احساس کوفتی" که شما از اون حرف می زنی،
قطاری بود که اومد و از روی جسد آغشته به روحم گذشت !
چی مونده ازش ؟
یک نفس، حسرت،
یک نگاه، تمنا،
یک قدم نزدیک تر، به خودم،
یک قدم دورتر، از تو !
پ.ن. : نمیدونم چی شد که "گذشتن از تو" رو "از خودگذشتگی" تعبیر کردم.
نوشته شده توسط پرت در 88/08/18 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت
لذت نفس کشیدن تو هوایی که متعلق به ما نیست،
هر چقدر که هوا تازه تر باشه،
خنک تر،
آزاد تر،
حس افسوسش بیشتر !
اصلاً ما مالک چقدر از هستی خویشیم !؟
شاید تنها ملک ما تنی باشه فرسوده از سرنوشت اجباری !
شاید فقط بارکش این تن باشیم،
هرچه هستیم، مالک چیزی به اسم روح نیستیم !
روح توهمی از ندانسته های ماست !
آرزویی برای داشتن چیزی فراتر از یک جسم فانی
اما فانی تر از هر چیز همین روح توهمناکمان است،
تبریک میگم !
تولد یک حس نو و مرگ یک رویای باطل رو !!!
پ.ن.: شاید بهتر باشه کمی سنگدل تر باشیم.
پ.ن.: آخرین پاداش مرده این است که دیگر نمی میرد ! حداقل مسحق این پاداش هستم.

نوشته شده توسط پرت در 88/08/15 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت
لعنت به ما آدما
لعنت به همه این لحظاتی که سلول سلولِ تنم ازش متنفرن
ای کاش راهی برای برگشت وجود داشت
یا حتی راهی برای نرفتن
پ.ن. : سنگین تر از همیشه شدم
جلوی هر دلی هم که ترمز میزنم بالاش تابلو زده :
"تخلیه نخاله ممنوع !!!"

نوشته شده توسط پرت در 88/07/20 ساعت 11:36 موضوع | لینک ثابت
خیلی سخت بود لحظه ایی که درک کردم،
" همیشه لازم نیست سعی کنم بهترین آدم دنیا باشم "
پ.ن. : گاهی بهترین آدمای دنیا به غیرقابل تحمل ترین آدمای دنیا تبدیل میشن،
اون وقت دردشون میگیره از اون همه تلاش برای اثبات خوب بودن.
چه بی رنگ میشه محبت کردن در این لحظات

نوشته شده توسط چرت و پرت در 88/07/11 ساعت 14:13 موضوع | لینک ثابت
باز دوباره شبهای یخ زده از سکوت و چشم های بسته،
قدمهایی که نشمرده در عبور از خیابانهای پر از ازدهام پیاپی می گذرند
ایستادن در انتهای صف مسافران،
کاش هیچ وقت این صف به انتها نرسد
شاید راه مقصد تا به قیامت باشد
ای کاش باشد ...
کاش هیچ وقت نجوای صدای بی هجوم ذهنم آرام نگیرد
مگر شنیدن صدای نفس هایم در این غوغای سکوت و یخ زدگی چه لذتی دارد ؟
وقتی که حتی گوشهایم نای ناله کردن ندارند
حتی حرمت نشنید را هم حفظ نمی کنند
دنیایی دیگر ...
شاید زندگی
قسم می خورم که بهتر از این آفریده شده بودم
سیلاب کلمات جاری است و هر کلمه برای نوشته شدن تاب نمی آورد
شاید نظم بهم ریخته این جملات علاج چشمان خسته ام شود
مقصد مهم نیست،
نه نیست
مهم نرسیدن است
هیچ وقت نرسیدن
پ.ن. : نمیتونم بگم که بدبختم
شاید اونطور که من می خوام خوشبخت نیستم
از دید هزاران نفر شاید خوشبختم
اما از دید یک نفر نیستم
شاید این هم یک مدل از بدبختی باشد

نوشته شده توسط پرت در 88/06/11 ساعت 8:31 موضوع | لینک ثابت
تا حالا دقت نکرده بودم زندگی با دروغ چقدر شیرین و لذت بخش تره !
فقط یکمی درد وجدانش بیشتر از وقتیه که راست میگی و از چشم همه میافتی
این طوری فقط خودت عذاب می کشی، اون طوری همه !
پ.ن.: اینقدر خسته که توی خواب هم خواب می بینم که خوابم میاد اما هنوز کار دارم !

نوشته شده توسط چرت و پرت در 88/06/01 ساعت 8:43 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

لعنت به من كه به تو گفتم ...
لعنت به تو كه به من گفتي ...
فهرست اصلی
نویسندگان
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
طراح قالب
POWERED BY